تبليغاتX
گاه و بیگاه
 
 

کاش من زن سرکوزی بودم.

- چرا؟

چون فوق العادس آدم رئیس جمهور باشه.

-چرا دوست نداشت خودش سرکوزی باشه؟

نوشته شده توسط ن.د در یکشنبه نهم خرداد 1389 |
 

مار به زن گفت : هر آینه نخواهید مرد ٬بلکه خدا می داند روزیکه از آن درخت بخورید

چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود.

 

 

کتاب مقدس 

نوشته شده توسط ن.د در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 |
 

با یه دفتر سفید فردا میری زمین.

ـ دفترم چند برگه؟

کوچولو مهم نیست چند برگه ٬مهم اینه که تو برگه هاش چی نوشته بشه.

 

امروز من در پایان ۲۲ سالگی!

۲۲ برگه ی نوشته شده!!

حس آدمایی رو دارم که وقت امتحانشون تموم شده و فقط چند جمله اونم بدرد نخور تو برگشون نوشتن و استاد داره برگه رو از زیر دستشون می کشه .

 

فقط میشه افسوس خورد واسه تمام لحظه هایی که گذشت  و چیزی نوشته نشد.

 

پ.ن   تولدم مبارک

 

 

نوشته شده توسط ن.د در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 |
 

وقتی خندیدی به حماقت دختری که با عشق با تو خوابید

خندیدم

به تو خندیدم

به اوج حماقت ٬جهالت خندیدم

به تو می خندم ٫بلند می خندم

که نجابت بی معنایت را

مساوی بکارتم قرار می دهی

و باز می خندم به همه ی بکارت ها ٬نجابت ها

به لباس دست دوم می خندم

به لباس بودن می خندم

به قبول لباس بودن می خندم

به خودم می خندم

به تمام کسانی  که بکارتشان نجابتشان است می خندم

به حماقت خودم می خندم .به خودم می خندم

به حماقت می خندم.

نوشته شده توسط ن.د در شنبه بیست و ششم دی 1388 |
 
 

تن سردم٬ پی آغوشی گرم بود برای گریستن

که به من آموختی هیچ آغوشی گرم تر از آغوش خودم نیست

خودم را در آغوش کشیدم

و در تنهاییم گم شدم.

نوشته شده توسط ن.د در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 |
 

در تلاقی سقوط و پرواز

من ماندم ٬و تصویری در آینه!

نوشته شده توسط ن.د در سه شنبه پانزدهم دی 1388 |
 

دیدن را نیاموخته بودی یا ندیدن را آموخته

لحظه ای که تو فقط تو را دید؟

امید بسته ام به لحظه ي دیدن

دیدن تو٬من و تو

دیدن من٬تو ومن

نوشته شده توسط ن.د در جمعه یازدهم دی 1388 |
 

در عبور از برهوت بی تفاوتی

می توان به آغاز فصل ها رسید.

 

در  سردی زمستان می توان به امید نشست 

حتی اگر زیبایی زمستان را ندید

در بهار می توان شکوفه کرد

زیر خورشید تابستان از حرارت سوخت

در پاییز می توان با رنگها امیخت

 

با عبور از برهوت بی تفاوتی

می توان به آغاز فصل ها رسید.

نوشته شده توسط ن.د در دوشنبه هفتم دی 1388 |
 
 

برگشت به عقب ٬باز نگاه کرد٬خاطر هاشو ورق زد ٬مرور کرد .

دلش پر حس شد ٬دلش تنگ شد٬دلش پر زد واسه اون روزا

ولی خودشو آروم کرد

فکر کرد باز  از خودش دفاع کنه ٬

ولی یادش افتاد این کارو خیلی کرده که این جای قصه ام مثل همه جاش تکراری شده

و دلش خواست این دفعه فقط معذرت بخواد

از همه چی ٬از همه کس واسه تمام لحظه ها

نوشته شده توسط ن.د در جمعه چهارم دی 1388 |
 

یادت میاد به تو می گفتم حواست باشه٬ شبیه ادمایی نشی که فکر می کنن کی هستن و پدر همه رو در میارن.

 ولی اون موقع که این به تو گفتم یادم نبود ٬نه اصلا نمی دونستم که بهت بگم٬ یادت باشه که از اون ور با سر پرت نشی پایین٬ که  فقط قرار این کارو نکنی ولی قرار نیست که انقدر نا مهربون بشی که یک روز قلبت بمیره زیر این همه نامهربونی. 

نوشته شده توسط ن.د در جمعه بیستم آذر 1388 |