تبليغاتX
گاه و بیگاه

 

افتاب مستقیم می تابید بهش ٬کلافه بود ولی نه از گرما

یه چیزایی از مغزش عبور می کرد . بالا می رفت ٬پایین می رفت٬

چپ٬راست ولی خب بیرون نمی رفت.

حس می کرد دونه دونه سلول های مغزشو می خورن ٬ولی خب چه اهمیت داشت

مهم این بود که کی سلول ها تموم می شن .کی؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:37 توسط ن.د |

 

اندام هایش

 ٬گونه هایش

 و زمانی بسیار دور

تیک تیک بی امان ساعتها

که بیهوده گذشتنشان را به رخ می کشند

و باز زمان بدین گونه می گذرد

 بی امان

 بی وقفه

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:0 توسط ن.د |

 

 روی صندلیم نشستم چشم انتظار یک ادم فقط یکی ٬که اونم اصلا فقط رنگ این میز ٬صندلی ٬این چتر توجه شو جلب کنه  . که بیاد بپرس اینا چیه اخه؟ تو اینجا چیکار می کنی ؟

که بر حسب تصادف کارگرها چند تا گونی برنج برای چند دقیقه میگذارن کنارت که حواست بهشون باشه توام با خودت فکر می کنی خوب این که از بیکاری بهتر حداقل یه کاری داری اونم مواظبت از برنج ها! که یک دفعه  میبینی یه معجزه رخ داده و کلی ادم دم میزت صف کشیدن نزدیک از خشحالی جیغ بکشی که همه یک صدا ازت میپرسن برنج کیلویی چند؟و خوب تو در جا خشک میشی و فقط خدا رو شکر می کنی که جیغ ناشی از خشحالی رو نکشیدی چون بعدا الکی گلو درد می گرفتی و بعد سعی می کنی در کمال ارامش و با یک لبخند که فقط لبخند باشه بگی تو اینجا کتاب میفروشی نه برنج!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:50 توسط ن.د |

 

مطابق معمول که سر کلاس حضور فیزیکی به هم رسونده بودم و قله های ارزو را سریع و پشت هم فتح می کردم یه سوال باعث شود از یه قله ی مرتفع که تازه چیزی هم به فتحش نمونده بود سقوط کنم رو صندلیم.اگه یه سوال بتونین از خدا بپرسین چیه؟

هر کی یه چیزی می گفت که چرا ما رو افرید؟چرا ظلم؟چرا فقر؟چجوری دانشگاه قبول شم؟!!!....

که نوبت به بنده رسیدکه البته اصلا فکر نمی کردم با پرسیدن این سوال تمام اهل کلاس بدین گونه به نظاره ی بنده بنشینند وگر نه دهان مبارک را طبق معمول بسته نگه می داشتم و تااز شر این نگاه هادر امان بمانم.

ولی خب دیگه کار از کار گذشته بود و ان سوال کذایی که از ابتدای خلقتم که نه ٬از  ابتدای درک مفهوم خدا از این طرف ذهنم به اون طرف هی نقل مکان می کرد پرسیده بودم

که خدایا چطوری خدا شدی؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:52 توسط ن.د |

 

 

خیام ز بهر گنه این ماتم چیست

وز خوردن غم فایده بیش و کم چیست

ان را که گنه نکرد غفران نبود

غفران ز برای گنه امد غم چیست

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 21:11 توسط ن.د |

 

 

دلم گرفته یه عالمه غر و  شکایت دارم اونم از همه کس و همه چیز.

ـ خب که چی ؟

هان!هیچی باز خفه میشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:54 توسط ن.د |

 

 

من در اغوش تو

تو در فکر من

و من در فکر من

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:59 توسط ن.د |

کسی اینجا نیست ؟

نه نه

کسی نیست.

 چرا کسی هست

همین نزدیکی ها

امافقط تا  فردا

پس تا فردا!

پس تا فردا !

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:54 توسط ن.د |

 

 

ترس ترس

 تمام ترسم این بود: یاد بگیرم  یاد گرفته هآ یم را مجسمه کنم که جایی باشد برای پنهان شدن ٬

نشنیدن٬ ندیدن٬ نکردن.

امروز خود م را پشت مجسمه دیدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:55 توسط ن.د |

دروغ می گفتم همش دروغ می گفتم

انقدر دروغ گفتم

حالا راستامم شبیه دروغه

نه حا لا اصلا نمی دونم کدوم راسته کدوم دروغ

اره این بهتر شد!

شاید اگه دروغ نباشه

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:35 توسط ن.د |