افتاب مستقیم می تابید بهش ٬کلافه بود ولی نه از گرما
یه چیزایی از مغزش عبور می کرد . بالا می رفت ٬پایین می رفت٬
چپ٬راست ولی خب بیرون نمی رفت.
حس می کرد دونه دونه سلول های مغزشو می خورن ٬ولی خب چه اهمیت داشت
مهم این بود که کی سلول ها تموم می شن .کی؟
اندام هایش
٬گونه هایش
و زمانی بسیار دور
تیک تیک بی امان ساعتها
که بیهوده گذشتنشان را به رخ می کشند
و باز زمان بدین گونه می گذرد
بی امان
بی وقفه
روی صندلیم نشستم چشم انتظار یک ادم فقط یکی ٬که اونم اصلا فقط رنگ این میز ٬صندلی ٬این چتر توجه شو جلب کنه . که بیاد بپرس اینا چیه اخه؟ تو اینجا چیکار می کنی ؟
که بر حسب تصادف کارگرها چند تا گونی برنج برای چند دقیقه میگذارن کنارت که حواست بهشون باشه توام با خودت فکر می کنی خوب این که از بیکاری بهتر حداقل یه کاری داری اونم مواظبت از برنج ها! که یک دفعه میبینی یه معجزه رخ داده و کلی ادم دم میزت صف کشیدن نزدیک از خشحالی جیغ بکشی که همه یک صدا ازت میپرسن برنج کیلویی چند؟و خوب تو در جا خشک میشی و فقط خدا رو شکر می کنی که جیغ ناشی از خشحالی رو نکشیدی چون بعدا الکی گلو درد می گرفتی و بعد سعی می کنی در کمال ارامش و با یک لبخند که فقط لبخند باشه بگی تو اینجا کتاب میفروشی نه برنج!!!
مطابق معمول که سر کلاس حضور فیزیکی به هم رسونده بودم و قله های ارزو را سریع و پشت هم فتح می کردم یه سوال باعث شود از یه قله ی مرتفع که تازه چیزی هم به فتحش نمونده بود سقوط کنم رو صندلیم.اگه یه سوال بتونین از خدا بپرسین چیه؟
هر کی یه چیزی می گفت که چرا ما رو افرید؟چرا ظلم؟چرا فقر؟چجوری دانشگاه قبول شم؟!!!....
که نوبت به بنده رسیدکه البته اصلا فکر نمی کردم با پرسیدن این سوال تمام اهل کلاس بدین گونه به نظاره ی بنده بنشینند وگر نه دهان مبارک را طبق معمول بسته نگه می داشتم و تااز شر این نگاه هادر امان بمانم.
ولی خب دیگه کار از کار گذشته بود و ان سوال کذایی که از ابتدای خلقتم که نه ٬از ابتدای درک مفهوم خدا از این طرف ذهنم به اون طرف هی نقل مکان می کرد پرسیده بودم
که خدایا چطوری خدا شدی؟؟؟
خیام ز بهر گنه این ماتم چیست
وز خوردن غم فایده بیش و کم چیست
ان را که گنه نکرد غفران نبود
غفران ز برای گنه امد غم چیست
دلم گرفته یه عالمه غر و شکایت دارم اونم از همه کس و همه چیز.
ـ خب که چی ؟
هان!هیچی باز خفه میشم.
کسی اینجا نیست ؟
نه نه
کسی نیست.
چرا کسی هست
همین نزدیکی ها
امافقط تا فردا
پس تا فردا!
پس تا فردا !
ترس ترس
تمام ترسم این بود: یاد بگیرم یاد گرفته هآ یم را مجسمه کنم که جایی باشد برای پنهان شدن ٬
نشنیدن٬ ندیدن٬ نکردن.
امروز خود م را پشت مجسمه دیدم.
دروغ می گفتم همش دروغ می گفتم
انقدر دروغ گفتم
حالا راستامم شبیه دروغه
نه حا لا اصلا نمی دونم کدوم راسته کدوم دروغ
اره این بهتر شد!
شاید اگه دروغ نباشه